Dharma & Martia

Dharma & Martia

دارما و مارتیا - حقوق دگرباشان در خاور میانه


”معادل سانسکریت هدف انسان در زندگی ”واژه دها رما” است. مطابق قانون ”دهارما” همه انسانها استعدادهای منحصر به فردی دارند که بایستی شکوفا شوند.براساس این قانون احتمال کشف این استعداد ها, زمانی بیشتر می شود که از خود بپرسیم
چه چیزی می توانم ببخشم؟ و نه اینکه: چه چیزی می توانم بدست آورم؟””اندرو متیوس”

مرتیا به معنی مردم در زبان اوستایی در كتيبه هاي هخامنشي و اوستايي آمده است – تازي شده آن انسان است.

لطفا برای اطلاعات بیشتر با مدیر دارما و مارتیا خانم نادیا ذابحی تماس حاصل بفرمایید.

کلیه تماس ها و مشارکت در فعالیت ها در این گروه محرمانه و با تاکید بر ایجاد فضای امن برای اعضا خواهد بود.

For contact: info@dharmamartia.org
http://www.dharmamartia.org

روایت یک تراجنسیتی

دلنوشته های رنگین کمانیPosted by Nadia Zabehi Sun, January 29, 2017 14:34:58


(زاده رنگین کمان)

#قسمت_اول

از بچگی توی انتخاب هیچی نمیتونستم تصمیم بگیرم یادمه یه بار با مامانم رفتیم ی اسباب بازی فروشی اون موقع فقط 6 سالم بود...

وقتی رفتیم اونجا کلی اسباب بازیای قشنگ بود مامانم برام ی عروسک برداشته بود اونو داد دستم...با چشام که اشک توش جمع شده بود به ماشین هایی ک اونجا بود نگاه کردم مامان قبول نکرد که برام بخره..گفت تو اتاق یه دختر بچه باید عروسک باشه نه ماشین مگه تو پسری..بعضی وقتا با پرویی تو روی مامان وای میستادم و فریاد میزدم اره من پسرم!

و بعد با این حرف خودمو به یه کتک درست و حسابی دعوت میکردم...

گذشت...کلاس اول بودم هروز به خاطر شیطونیام مامانم مدرسه بود به مامانم میگفتن دخترتون مثل پسرا رفتار میکنه و از این حرفا بعد ک میرفتیم خونه و بازم کتک..

گذشت...وارد کلاس دوم شدم..

موهام بلند بود..یه روز وقتی رفتم حموم قیچی و گرفتم تو دستای کوچولوم و موهامو قیچی میکردم از حموم که اومدم مامانم تا منو دید جیغ زد خاک تو سرم و دنبال من دوید..

میدونستم کتک بدی در انتظارمه...

شب وقتی بابام اومد خونه یه طوری بهم نگا کرد انگار موجود فضایی دیده...چون موهام و خیلی کوتاه کرده بودم و نامرتب شده بود بابام گفت این دختره ی بیشعور و ببر ارایشگاه مرتب کنن موهاشو..حالا دیگه واقن شکلم کاملا شبیه پسرا شده بود...قرار شده بود بریم خونه عموم ی پسر عمو هم سن خودم 8 ساله داشتم..

وقتی ک رسیدیم خونه عموم من رفتم تو اتاق خواب پسر عموم به بهونه ی عوض کردن لباسم..درو بستم..چند دست از لباسای پسرونه پسر عمومو کش رفتم و گذاشتم تو کیفم..میدونستم کارم درست نیست ولی نفرت داشتم از لباسای دخترونه...

اون شب هی عموم و زن عموم به مامان بابام میگفتن اینم شکله دخترت واسه خودش ساخته..من بچه بودم خیلی..فقط بغض میکردم و سرمو به پایین مینداختم..اون شب بابام کلی دعوام کرد کلی کتک خوردم مامانم جلوشو نگرفت بهش حق میداد..اخه مگه من چند سالم بود فقط 8 سال...

چند روزی گذشت قرار بود با دوستم درس تمرین کنیم منم سریع رفتم لباس پسرعمومو پوشیدم..مامانمم منو دید گفت اینارو از کجا پیدا کردی..سرم داد میزد..صداش بلند تر میشد..بلندتر..بلند تر..معلوم بود ک باز خودمو به کتک دعوت کرده بودم...........

اين داستان مبني بر واقعيت ادامه خواهد داشت...



  • Comments(0)

Fill in only if you are not real





The following XHTML tags are allowed: <b>, <br/>, <em>, <i>, <strong>, <u>. CSS styles and Javascript are not permitted.